هرچه که باید بگویم
تجسم یک نگاه و افکار پریشان دریای طوفانی پدر سپیده دم تا شامگاهان به فکر ترقی راه حلی برای دیگر زیستن راهی برای صعود از سورپرایز استقبال میکند گریز های پیدر پی و پیامدهای بی پایان مکرر راههای زیان بار را در نوردیدن یاغی جنگجو ستیزه جو بی باک ذر برابر ناملایمات هدف در درجه هفت مقدس متعالی مادر در خانه ریتم آرام بی ثبات وابسته منتظر لغزش و هر سرنوشت رنگ آفتاب همچنان کم رنگ پسر بی باک یاغی باهوش جسور قدرت بالقوه پتایسیلی عظیم متفکر راه برای پردازش ورق های سپید باز رابطه این سه........ . امیدوار و نا امید در تنهای شب درختهایی که از پس هم برزمین سایه افکنده بیداری شب حرکت توهم زای سایه ی برگ چنار صدای زوزه ی باد در بین کاجهای سر به فلک کشیده میدوم خانه را جستجو میکنم دمپایی ابری به پا بوی نم باران مسابقه پیاده دویدن با حرکت ماشینها حرکت ال بر روی موزاییک های پیاده روی خیابان معمای مردم منتظر در سالن سینما برای دیدن فیلم وای خدایا این کودک چقدر بی تاب و چقدر سوال در ذهن خود دارد .مردانی که سر تاس دارند و مردانی که موهای پر پشت دارند. همه و همه از کی باید پرسید وای ساندویچ سوسیس چه بوی اشتها بر انگیزی دارد میگند ناسالمه اما کی اهمیت میده. دیدار نقوش ماه در ظلمت و تاریکی با تجسم افکار پلید یک رنگی و بی ریایی همدلی و یک صدایی آوای خوش مادر و نوازش اصواتش نرو پیشم بمان خطر نکن مادر. دوست دارم بسترم در تیغ آفتاب باشد در زیر درخت مجنون و نسیم باد بر آن بوزد دمی بیاسایم و پرنده های کوچکی که گروهی در حرکتند و در آسمان آبی در تکاپوی چستجوی دانه ای هستند ببینم صدای قدمهای مردی که بطری آبی در دست دارد بشنوم و قطرهای آبی که بی امان بر زمین ریخته میشود و گردهای خاک را بصورت گوله های گل در می آورد و بر روی اطراف خود غلط میزنند تا در جایی ساکن شوند میخواهم ناظر آنچه میبینم باشم صداهای دورو نزدیک را بشنوم و درد دل آنهایی که با عزیزانشان گفتگو میکنند بشنوم و شبهایی که غوغای خاک که بوسیله باد بلند میشود و در مسیر خود همه چیز را ار جای خود بلند میکند نظاره گر باشم گلوی خشکیده ام را چه کسی سیراب میکنددر آغوش مادرم بنشینم و یک یک روزهای بی مثل را برایم توضیح دهد و نا گفته ها را برایم بازگو کند و داستانهای راز آلود را برایم روشن کند هر آنچه بزیر پاهایم رخ میداده است قصه کند و تمام هر آنچه با خود به سکوت برده است در مقابلم بازگو کند به انتظار بید مجنون نشسته ام . در کنارش بودم دیدمش خوشحالم رازیم به یاد من هست میگند خیلی متفاوت شده باید برم ببینم. بعضی وقتها باید برای بعضی کارها مرد و بعضی وقتها برای بعضی از کارها زنده موند. وقت صرف کرئ تا بیشتر دانست.و به آنچیز که عمل نکردی عمل کنی. دست تقدیر گریبانت را خواهد فشرد ننگ بر تو ای نامردان مرا اذیت کنید به سرتان خواهد آمد زندگی برای تو هم نخواهد ماند. کنار من را تنها سازید شاخه برگ ها را از من دور کنید .سر شاخه هایم وقتی بخواهم میشود و وقتی بشود مثل بچه متولد میشوم آقا بی نیازم حال کردی دیدی بی نیازم چون همان آفریدگار کائنات خواست که بی نیاز باشم هر چه داری برای خودت نگه دار من مملو از عشقم حرکتم جاودانه شد من از عزیزم که فقدانش منو داره میکشه خواستم بی نیاز بشم دیگه نمی گذارم با سری شرمسار به زیر افتاده نگاهم کنی و احساس غرور کنی من عزیزم را از دست دادم ولی در مقابل چیزهای خیلی خوبی بدست آوردم و رازی هستم.
| Design By : topblogin.com |




